تبلیغات
علم اعداد
خانه درباره من مقدمه آموزش مجازی محاسبه عدد تقدیری وبلاگ تماس با ما
علم اعداد
تاریخ تولد ما اتفاقی نیست، بلکه نتیجه مجموعه‌ای از اوضاع و شرایط مشخص است
از زندگی لذت ببرید

آنکه همواره با بدبینی و پیش داوری به جهان می نگرد، همچون برگی نوشته شده است که کلامی جدید بر آن نوشته نخواهد شد.

پسری همراه پدرش بر روی زمین کشاورزی کار می کردند. آنها در سال، بارها گاری قدیمی شان را از سبزیجات برداشتی پر می کردند و برای فروختن محصولات به نزدیکترین شهر می رفتند.

یک روز صبح زود گاوشان را به گاری بستند و سفر طولانی را آغاز کردند. نظر پسر این بود که اگر سریع تر راه بروند و تمام روز و شب را سفر کنند، می توانند تقریبا فردا صبح زود فروش خود را آغاز کنند.

پدر گفت : "سخت نگیر، پسرم. یه مقدار باید کوتاه بیائی."

پسر استدلال کرد : "اگر ما در شروع فروش؛ از دیگران پیشی بگیریم، در پیشنهاد یک قیمت خوب برای محصولاتمان شانس بهتری خواهیم داشت."

پدر جوابی نداد و کلاهش را بروی چشمانش پائین کشید و بر روی صندلی گاری به خواب فرو رفت. پس از چهار ساعت و پیمودن چهار مایل، به خانه کوچکی رسیدند. پدر از خواب برخاست و خندید و گفت : "اینجا خانه عمویت است. بیا بایستیم و استراحت کنیم."

پسر با شکایت گفت : "در حال حاضر ما یک ساعت را از دست داده ایم."

دو پیرمرد بسیار خندیدند و صحبت کردند و مرد جوان با بی قراری این طرف و آنطرف را نگاه می کرد. پس از گذشت یک ساعت، دوباره راهشان را پیش گرفتند تا اینکه به یک دوراهی رسیدند. پدر گاو را به طرف راست هدایت کرد.

پسر گفت : "راه سمت چپ کوتاه تر است."

پدر گفت : "بله می دانم. ولی این راه بسیار زیباتر و خوش منظره تر است."

پسر با ناله می پرسد : "آیا برای وقت و زمان اهمیت قائل نیستی؟"

پدر گفت : "من به زمان بسیار اهمیت می دهم و به همین دلیل است که سعی در لذت بردن و تحسین زیبائی های هر از لحظه از زندگی را دارم."

راه پر پیچ و خم از میان دشتی پر از علف و گل های وحشی در امتداد چشمه های جوشان می گذشت و این منظره ای بود که مرد جوان آنها را در عصبانیت از دست می داد. هیچ گاه به زیبائی توصیف ناپذیر غروب خورشید توجهی نکرد. هنگامی که هوا گرگ و میش بود، به دشت رنگارنگ رسیدند.

پیرمرد از آن هوای تازه تنفس می کرد، در حالیکه به طنین جوشیدن آب چشمه گوش می کرد؛ کم کم دهانه ی گاو را کشید تا بایستد. به آرامی گفت : "بهتر است اینجا استراحت کنیم."

پسر با لحن زننده ای گفت : "این آخرین سفری است که من همراه تو خواهم آمد. تو بیشتر به دیدن غروب آفتاب و بوئیدن گل ها علاقه داری تا بدست آوردن پول و کسب درآمد."

پد با خنده گفت : "این بهترین چیزی است که به زبان آورده ای."

پیرمرد همان لحظه از گاری پائین پرید تا بخوابد و شروع به خروپف کردن کرد. پسر به ستارگان خیره شده بود. شب به آرامی بر روی زمین کشید می شد. درحالیکه پسر متلاطم و مضطرب بود. قبل از طلوع خورشید؛ مرد جوان با عجله پدر را تکان داد تا بیدار شود. گاو را به حرکت درآوردند و به سفر خود ادامه دادند. پس از طی یک مایل، به کشاورز غریبه ای برخوردند که سعی در بیرون آوردن گاری اش از داخل گودالی داشت. پدر پیشنهاد داد که بروند و کمکش کنند.

پسر گفت : "تا وقت بیشتری را از دست بدهیم؟"

پدر گفت : "صبر کن پسرم. ممکن است روزی تو داخل گودالی بیافتی. ما در هنگام نیاز باید به دیگران کمک کنیم."

پسر با بیزاری برگشت. تقریبا ساعت هشت بود. گاو همچنان بر روی جاده در دشت مشغول حرکت بود. ناگهان برق مصیبت باری در آسمان زد و پس از آن طوفان شروع به وزیدن کرد. در کنار تپه ها آسمان رو به تیرگی گذاشت.

پیرمرد گفت : "نگاه کن؛ بنظر می رسد در نزدیکی شهر باران می بارد."

پسر با غرغر گفت : "اگر عجله کنیم می توانیم تمام محصولاتمان را همین حالا بفروشیم."

پیرمرد شروع به نصیحت او کرد و گفت : "سخت نگیر، یک مقدار کوتاه بیا تا از زندگی ات لذت بیشتری ببری."

دیر وقت و تقریبا بعدازظهر بود که به تپه هائی که چشم اندازی از شهر داشتند، رسیدند. ایستادند و مدتی به آن منظره خیره شدند. هیچ کدام قدرت سخن گفتن را نداشتند تا اینکه پسر دستش را به دوش پدر گذاشت و گفت : "اکنون منظورت را متوجه شدم."

 

گاو خود را برگرداندند و به آرامی شروع به دور شدن از آن چیزی که روزی اسمش شهر "هیروشیما" بود، کردند.