تبلیغات
علم اعداد
خانه درباره من مقدمه آموزش مجازی محاسبه عدد تقدیری وبلاگ تماس با ما
علم اعداد
تاریخ تولد ما اتفاقی نیست، بلکه نتیجه مجموعه‌ای از اوضاع و شرایط مشخص است
درسی بزرگ

گراسپر شخصیت مهم داستان با تعداد زیادی خرچنگ دیگر، نزدیك صخره ها زندگی می كردند. آنها روزها را با پیدا كردن غذا در زباله ها می گذراندند و نزدیك خانه می ماندند. یك روز اتفاق شگفت انگیزی برای گراسپر افتاد. او احساس عجیبی داشت و دیگر درون پوسته ای جا نمی گرفت. ناگهان همه چیز تغییر كرد. گراسپر متوجه شد كه پوسته اش چند تكه شده و به جای آنكه روی بدنش قرار داشته باشد، كنارش افتاده است. او با دیدن پوسته خود كه نقش و نگار همه اجزای بدنش، یعنی دست ها، پاها، چشم‌ ها و قسمت های دیگر روی آن افتاده بود، دچار شگفتی شد. طولی نكشید كه بقیه خرچنگ ها دورش حلقه زدند و گفتند كه پوست اندازی كرده و به این دلیل پوسته اش جدا شده است. آنها به گراسپر گوشزد كردند كه اگر بیشتر مراقب نباشد، اتفاق بد و عجیبی برایش روی خواهد داد. خرچنگ های دیگر گفتند؛ این دوره تا وقتی كه پوسته جدیدش تشكیل شود، خیلی خطرناك است و به او تذكر دادند به افكاری كه به ذهنش می رسد، گوش ندهد. آنها توضیح دادند كه حتی ممكن است او بخواهد جاهائی را كه تا به حال ندیده است، كشف كند یا آن طرف صخره ای را  كه كنارش زندگی می كنند، ببیند.

گراسپر حرف هائی را كه دوستانش به او گفتند، شنید اما به جای عمل كردن به آن از اشتیاق خود برای كشف دنیائی ورای آنچه می شناخت، پیروی نمود. او بر اساس احساسات خود به پشت صخره محل زندگی اش، یعنی جائی كه همه عمرش در امنیت و آرامش گذرانده بود، خزید و جان خودش را با رفتن به جاهای ناشناخته به خطر انداخت. هنگام سفر او، دوستانش فریاد زدند : « گراسپر، بایست! نرو! آنجا امن نیست.» وقتی گراسپر به نوك صخره رسید، آنچه را که می دید باور نمی كرد. آنجا وسیع و زیبا بود و در آن ماهی های بزرگ و رنگارنگ و غذای فراوانی برای خوردن وجود داشت. منظره ای سحرآمیز و متفاوت با همه آنچه تاكنون دیده بود. او از پشت صخره بیرون رفت و با یك خرچنگ غول آسا رو برو شد. او بزرگترین خرچنگی بود كه گراسپر در همه عمرش دیده بود. وقتی گراسپر از خرچنگ عظیم پرید كه چطور اینقدر بزرگ شده است، او جواب داد كه اگر گراسپر هم به رشد كردن و پوست انداختن ادامه دهد، روزی به همان بزرگی خواهد شد. اما خرچنگ كوچك نمی توانست این حرفها را باور كند. چون همه خرچنگهائی كه می شناخت به اندازه خودش بودند. خرچنگ بزرگ به او توضیح داد كه یك خرچنگ؛ فقط به اندازه دنیائی كه در آن زندگی می كند، رشد می كند و به اندازه قلب درون سینه اش بزرگ می شود. او گفت : « تو باید برای زندگی كردن در یك دنیای بزرگ، قلب بزرگی داشته باشی!»

گراسپر گیج و حیران شده بود. چون به او یاد داده بودند برای ایمن بودن در دنیا، باید پوسته و قلبی سخت و سنگی داشته باشد. اما حالا می دید كه اگر بخواهد به همه استعدادهای درونی خود برسد و به اندازه ای رشد كند كه به یك خرچنگ بزرگ تبدیل شود، باید افق دیدش را گسترش بدهد. گراسپر می خواست اجازه دهد كه قلبش نرم شود، چون یك قلب سخت و سنگی هرگز نمی توانست رشد كند. اكنون او با بزرگترین تصمیم زندگی خود رو برو شده بود. گذشته اش به او می گفت كه اگر قلبش سخت باشد و به دنیای محدود خود در پشت صخره و به جمع كوچك دوستانش باز گردد، امنیت بیشتری خواهد داشت. اما دوره پوست اندازی، افكار خرچنگ را عوض كرده بود. او دیگر نمی خواست فقط زنده بماند، بلكه می خواست از دنیای كوچك زندگی گذشته خود رها شود و در اقیانوس پهناور شناور گردد و ببیند كه در آنجا چه چیزهائی نهفته است.

 

ما نیز مانند گراسپر؛ وقتی پوست اندازی می كنیم از خود می پرسیم : كه هستیم، به كجا تعلق داریم و توانائی حقیقی مان كدام است؟

ما طی دوره های دردهای شدید عاطفی، پیرامون خودمان پوسته ای به وجود می آوریم و هویت پیشین خود را ذوب می كنیم. با این وجود فقط در عمق همین ضعف و ناتوانی است كه به روشنی و رهائی گام نهادن به ورای پوسته محدود و قدیمی خود دست می یابیم؛ و درباره آنكه می خواهیم زندگی خود را چگونه زندگی كنیم، تصمیم جدید می گیریم. انتخاب با ماست؛ می توانیم همچنان در دنیای كوچك و آكنده از سرزنش كردن دیگران، قربانی شدن، احساسات مسموم و جدائی زندگی كنیم یا آنكه به دنیای نوین سرشار از پذیرش، ارتباط، مسئولیت، آرامش روحی و فكری، گام بگذاریم. برای زندگی در این دنیای جدید، باید زره محافظ و سخت قلب خود را تسلیم كنیم.

اگر چه وانهادن و خطر كردن هراس انگیز است، اما حتی اگر شما تلاش كنید و شكست بخورید سرانجام، زندگی كامل و سرشاری داشته اید. اگر شما به درد حاصل از یك رابطه پایان یافته بچسبید، بخشی از وجودتان می میرد و كم كم تمامی عصاره وجودتان كه منشای بقا و شور زندگی است، خشك خواهد شد. احساس درد، ندای هشدار دهنده بیداری معنوی شماست كه نشان می دهد هنوز اقیانوس‌هائی وجود دارند كه كشف نشده اند. به ورای دنیائی كه می شناسید، گام بگذارید و به اوج قله هائی برسید كه هرگز تصور رسیدن به آنها را نمی كردید. به جاهائی بروید كه فراتر از مرزهای مقرر شماست. در این هنگام است كه از پوسته گذشته خودتان خارج می شوید و به امكانات غنی آینده خود گام می گذارید. خدا آرزوهائی را كه نمی توانیم به آنها برسیم، به ما عطا نمی كند. اگر می خواهید كار مهمی در زندگی خود انجام دهید، هم اكنون زمان آغاز كردن است. به خودتان اعتماد كنید! به انسان هائی كه به آنها غبطه می خورید، توجه كنید و از خودتان بپرسید : « آنها چه چیزی دارند كه من هم می خواهم داشته باشم؟ آنها چه كار می كنند كه من هم دوست دارم انجام بدهم؟».

 

تغییر مسیر زندگی

خطر كردن هراس انگیز است، اما نه آنقدر كه بیست سال در جا بزنید. چند نفر را می شناسید كه گرفتار كاری یكنواخت با مردمی یكنواخت و روزهای یكنواخت هستند و مدام در این باره حرف می زنند كه یك خمره طلا پیدا كنند؟ آدم های معمولی منتظر می مانند تا كسی خمره طلا را به آنها نشان دهد و انسان های موفق و فوق العاده، به كند و كار می پردازند و طلا را از آن خود می كنند. افراد موفق و فوق‌العاده، خود را پاسخ گوی انتخاب‌ ها، كارها و اهدافشان می دانند. اما منتظر روز به خصوصی نیستند،

چرا كه روز موعود، ‌همین امروز است