تبلیغات
علم اعداد
خانه درباره من مقدمه آموزش مجازی محاسبه عدد تقدیری وبلاگ تماس با ما
علم اعداد
تاریخ تولد ما اتفاقی نیست، بلکه نتیجه مجموعه‌ای از اوضاع و شرایط مشخص است
زنجیر عشق

"ما به هم محتاجیم، هیچ شمعی با روشن کردن شمع دیگر، خاموش نمی شود."

جیمز کلر

 

در نور کم غروب، زن سالخورده ای را دید که کنار جاده، درمانده و منتظر است. در آن نور کم متوجه شد که او نیاز به کمک دارد. جلوی مرسدس بنز زن ایستاد. مرد از اتومبیلش پیاده شد. در یک ساعت گذشته، هیچ کس توقف نکرده بود تا کمکش کند. زن با خود گفت؛ مبادا این مرد بخواهد به من صدمه ای بزند؟ ظاهرش بی خطر نبود، فقیر و گرسنه هم بنظر می رسد. مرد، زن را که بیرون از ماشینش در سرما ایستاده بود دید و متوجه آثار ترس در او شد. گفت : "خانم من آمده ام تا به شما کمک کنم. بهتر است بروید داخل اتومبیل که گرم تر است. ضمنا اسم من برایان اندرسون است."

فقط لاستیک اتومبیلش پنچر شده بود، اما همین هم برای یک زن سالخورده مصیبت محسوب می شد. برایان در مدت کوتاهی لاستیک را عوض کرد. زن گفت اهل سنت لوئیس است و عبوری از آنجا می گذشته است. تشکر زبانی برای کمک آن مرد کافی نبود. از او پرسید که چه مبلغی بپردازد؟ هر مبلغی می گفت می پرداخت. چون اگر او کمکش نمی کرد، هر اتفاقی ممکن بود بیفتد. برایان معمولا برای دستمزدش تامّل نمی کرد. اما این بار برای مزد کار نکرده بود. برای کمک به یک نیازمند کرده بود و البته در گذشته افراد زیادی هم به او کمک کرده بودند.

او به خانم گفت که اگر واقعا می خواهد مزد او را بدهد، دفعه ی بعد نیازمندی را دیدید به او کمک کنید و افزود : آن وقت از من هم یادی کنید...

خانم سوار اتومبیلش شد و رفت. چند کیلومتر جلوتر، خانم کافه ای دید و وارد آن شد تا چیزی بخورد. پیشخدمت زن پیش آمد و حوله ی تمیزی آورد تا موهایش را خشک کند. پیشخدمت لبخند شیرینی داشت. لبخندی که صبح تا شب سر پا بودن هم نتوانسته بود محوش کند. آن خانم دید که پیشخدمت باید هشت ماهه حامله باشد. با اینحال، نگذاشته بود که فشار و درد تغییری در رفتارش بدهد. در آن لحظه به یاد برایان افتاد. وقتی آن خانم غذایش را تمام کرد، صورتحساب را با یک اسکناس صد دلاری پرداخت. پیشخدمت رفت تا بقیه ی پول را بیاورد.

وقتی برگشت، آن خانم رفته بود.

پیشخدمت نفهمید آن خانم کجا رفت. بعد متوجه شد چیزی روی دستمال سفره نوشته شده است. با خواندن آن اشک از چشمانش جاری شد :

"لازم نیست چیزی به من برگردانی، من هم در چنین وضعی قرار داشتم. شخصی به من کمک کرد. همانطور که من به تو کمک کردم. اگر واقعا می خواهی دین خود را ادا کنی، این کار را بکن. نگذار زنجیره ی عشق همین جا به تو ختم شود."

زیر دستمال، چهارصد دلار دیگر هم بود. آن شب او به آن نوشته و پول فکر می کرد. آن خانم از کجا فهمید که او و شوهرش به آن پول نیاز دارند. بچه ماه آینده به دنیا می آمد و آن وقت وضع بدتر هم می شد. شوهرش هم خیلی نگران بود.

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سر کار به خانه رفت. در حالی که به آن پول و یادداشت زن فکر می کرد، به شوهرش گفت : "دوستت دارم برایان. همه چیز داره درست می شه."

 

 

برگرفته از کتاب : دو قدم تا لبخند